چکیده از برکت های حضرت محمد مصطفی صلی ا لله علیه وسلم در بنی سعد
برکت پیامبر (محمد) صلی الله علیه وسلم در بنی سعد:
حلیمه روایت کرده است که همراه شوهروفرزندشیرخوارش (عبدالله بن حارث) وزنان دیگری از بنی سعد، به قصد یافتن کودکان شیرواری که بتوانند دایگی آنان را به عهده بگیرند، از سکونت گاه خود خارج شدند، این در حالی بود که خشکسالی چیزی برای آنان در آن سال باقی نگذاشته بود. حلیمه چنین میگوید: من سوار برماده خری بودم وشتری پیری که قطره ای شیر هم نداشت، به همراه داشتیم. ما در آن شب نتوانستیم بخوابیم، زیرا فرزندمان بر اثر گرسنگی به شدت گریه می کرد. من شیر چندانی نداشتم که او را سیر کنم وامید ما به باران وگشایش بود.
در ادامه یی راه من مجبور شدم از مرکب خود پیاده شوم، زیرا بر اثر گرسنگی وکمبود علومه بسیارضعیف ولاغرشده بو. سرانجام به مکه رسیدیم، همگی به دنبال کودکان مورد نظر خود در شهر بهب جستجوی پرداختیم، پیامبر را به هرکدام از ماکه عرضه می کردند از پذیرش او امتناع می کردیم، زیرا یتیم بود وما نیز تنها از پدرکودکان شیرخوارامیدپاداش واجرت داشتیم ومی گفتیم که محمد (صلی الله علیه وسلم) یتیم است ومادروپدربزرگش نمی توانند دستمزد ما را بپردازند.
سرانجام همه یی زنان جز من کودکی را مناسب خود یافتند، هنگامی که به قصد بازگشت، دورهم جمع شدیم، به شوهرم گفتم: به خدا سوگند دوست ندارم دست خالی برگردم وکودک شیرخواره ای را همراه خود نیاورده باشم، می خواهم برگردم وآن کودک یتیم را با خود بیاورم. شوهرم گفت: امگر مایل باشی می توانی او را با خود بیاوری، شیاد خداوند به سبب وجود او در (اموال) ما برکت بیندازد. پس رفتیم واو را با خود آوردیم، زیرا کودکی غیراز او نیافتم.
هنگامی که به توقف گاه خود رسیدیم، (محمد) را در آغوش گرفتم تا به او مقداری شیردهم، سینه ام پرازشیرشده ببود به گونه ای که محمد (صلی الله علیه وسلم) وفرزندم (عبدالله) رضی الله تعالی عنه نیز از آن سیر شدند وهردو به خواب فرورفتند. (عبدالله) قبل از این نتوانسته بود که بر اثر گرسنگی اینگونه آرام بخوابد. شوهرم به سراغ شتررفت، پستانهای آن نیز پراز شیر شده بودند، آن را دوشید وهردوبه اندازه کافی از شیرش نوشیدیم وآن شب وشب بسیارخوبی برای ما بود. صبح فردا که از خواب بیدارشدیم، شوهرم گفت: ای حلیمه، به خدا سوگند نسیم وحال وهوای بسیار خوب مبارکی را احساس می کنم، گفتم: من نیز بسیار امیدوارهست.
سپس از آنجا خارج شدیم ومن بر مرکب خود ( که در راه آمدن مکه بسیارضعیف وناتوان بود) سوارشدم و (محمد) راا نیز در آغوش خود داشتم. در مسیر بازگشت، مرکب من از همه سبقت گرفته بود تا جایی که سایر همسفرانم به من می گفتند:ای حلیمه مرکبت را آهسته تر بران! مگر این همان ماده خری نیست که قبل از این در آخر همه حرکت می کرد و (وبه علت ضعف وناتوانی) از آن پیاده شدی؟ من نیز گفتم: آری همان است. آنها نیز گفتند: به خدا سوگند اتفاقی عجیبی برای آن رخ داده است. نهایتَا به سرزمین خود رسیدیم، سرزمینی که خشک تر وبی آب وعلف ترازآنجا سراغ ندارم. اما زمانی که محمد را با خود آورده بودیم، گوسفندان ما شب هنگام با پستانهایی پراز شیر به خانه بر می گشتند در حالیکه حیوانات دیگران یک قطره شیر هم درد پستان نداشتند.
افراد قبیله به چوپانان خود می گفتند: گله را جایی بچرانندکه گله های حلیمه در آنجا مشغول چراست. اما باز هم حیوانات شان گرسنه برمی گشتند ویک قطره شیر هم نداشتند، در عوض گوسفندان ماهرروز سیر تر وپر شیرترازروزقبل بر می گشتند.

ماسترمحمدامیرمحمدی ابلاغ یکی از عاشقان، حامیان وپیروان حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم