بدیع
تأثیر و خیال انگیزی شعر بیشتر در گرو وزن و قافیه و تشبه و استعاره و مجاز و کنایه است اما عامل دیگری هم است که اگر در آن افراط نوشد بر زیبایی و تأثیر کلام می افزاید و این عامل همانا آرایشهای کلام و صنایع بدیعی است.
صنایع بدیعی را به ادویه طعام تشبه کرده که اگر به اندازه باشد غذا را مطبوع و خوش مزه می کند و اگر زیاد شود آنرا تند و نا مطبوع میکند. در شعر فارسی، افراط در بکار بردن صنایع بدیعی، شعر کسانی مانند رشید الدین وطواط، ادیب صابر، عبدالواسیع جبلی و ذوالفقار شروانی را تباه کرده است، در حالیکه سخن فرخی، نظامی، امیر خسرو دهلوی و حافظ از بدیع معتدل جلوه و جلای خاص یافته است. فایده آرایشهای بدیعی این است که علاوه بر افزودن به تأثیری و خیال انگیزی کلام، آنرا از حد شایع و متداول و معمولی مبتذل فراتر می برد.
آرایشهای بدیعی را معمولاً به لفظی و معنوی تقسیم می کنند. اما در صنایع لفظی نیز باید تناسب معنوی در نظر گرفته شود، چون در غیر این صورت ممکن است صنعت زشت جلوه کند.
اغلب صنایعی که کتابهای بدیع، و شعر بعضی شاعران را انباشته است و شاعران بزرگ توجه به آها نکرده اند نتنها به زیبایی شعر نمی افزاید، بلکه آنرا تصنعی، ملال انگیز و حتی گاهی زشت می کنند. در اینجا تنها به آن دست از آرایشهای کلام که به واقع مایه زیبایی و تآثیر شعر می شوند می پردازیم. (1).
فن بدیع:
بدیع در لغت به معنی نو آورده شده، تازه، زیبا و آراسته است. در اصطلاح اهل ادب، فن آرایش و تزیین گفتار است. شرط اساسی در علم بدیع بلاغت است. اگر کلام بلیغ و بجا نباشد آرایش و پیرایش بدیعی ندارد، سخن بدیع آن است که سخن به مقتضای حال شنونده وواضح باشد.
بدیع اولین بار در عرب به وجود آمد، واضع این علم عبدالله بن معتز پسر متوکل خلیفه عباسی می باشد، عبدالله بن معتز هفده صنعت از صنایع بدیعی را مدون کرد. فردی دیگریکه همزمان عبدالله بود قدامه بن جعفر میباشد قدامه بیست نوع از صنایع بدیعی را جمع کرد که هفت نوع آن با ابن معتز موافق بود ودر سیزده نوع دیگر مبتکر می باشد. پس از ایشان علما ادب در این زمینه تلاشهای پیگیری نمودند تا صنایع بدیعی ره حد کمال خود رسید(2).
محسنات و زیباییهای بدیعی به دو بخش تقسیم میشود: زیبایی های لفظی و زیبایی های معنوی.
- محسنات لفظی یا زیبایی های لفظی عبارت از آن است که خوبی و زیبایی کلام وابسته به الفاظ باشد، اگر الفاظ را با حفظ معنی تغیر بدهیم حسن و زیبایی کلام زایل می شود.
- محسنات و زیبایی های معنوی آن است که حسن و زیبایی کلام مربوط به معنی باشد، اگر الفاظ را حفظ معنی تغیر بدهیم بازهم حسن و خوبی کلام باقی بماند.
اموریکه سبب زیبایی و آرایش کلام �سخن� میگردد بنام محسنات بدیعی و صنایع ادبی یاد میشود.
صنایع لفظی:
صنایعی را گویند که در آن زیبایی کلام تنها به الفاظ مربوط و منوط باشدوبه این قرار است:
تجنیس یا جناس:
تجنیس یکه آنرا جناس هم میگویند عبارت از صنعتی است که شاعر یا نویسنده در کلام خود الفاظی را بکار برد که با هم متجانس و همسان باشد (1).
- تجنیس تام: هرگاه در کلام دو لفظ ذکر شود که در صورت و تلفظ یکسان بوده ولی در معنی از یکدیگر فرق و تمایز داشته باشد تجنیس تام نامیدهد میشود، مثلاً در ابیات ذیل از شاه شجاع:
از قراقش روز وشب ریزد سرشک
دیــــــــده غــــم دیده مـــــانند سحاب (دیوان شاه شجاع، ص 50)
در بیت فوق در مصراع دوم، میان دو کلمه �دیده� و �دیده� جناس تام وجود دارد اولی به معنی چشم است و دومی به معنی دیدن و تماشا کردن است.
درچمن از تاب رویت شد گلاب
سنبل از زلف تو اندرپیچ و تاب (دیوان شاه شجاع، ص 53)
در بیت فوق میان کلمه �تاب� و �تاب� جناس تام وجود دارد در مصراع اول به معنی روشنی و در مصراع دومی به معنی پیچ تاب خوردن آمده است.
از بهشت وصل خود دورم فگند
در غم و درد وفراق خود بهشت (دیوان شاه شجاع، ص 62)
در بیت فوق میان دو کلمه �بهشت� و �بهشت� جناس تام وجود دارد ودر مصراع اول به معنی جنت و زیابیی ودر مصراع دوم به معنی گذاشتن آمده است.
***
بزن چنگ در چنگ وعود ورباب
ثـــــباتی ندارد جــــــهانی خـــراب (دیوان شاه شجاع، ص 395)
در بیت فوق میان کلمه �چنگ� و �چنگ� جناس تام وجود دارد اولی به معنی بدست گرفتن یا به چنگ آوردن و دومی به معنی آلت موسیقی می باشد.
***
چــــگونه ســــجده نیارم به طـــاق ابرویت
که ابروی تو به خوبی و دلبری طاق است (دیوان شاه شجاع، ص 108)
- تجنیس ناقص:
به صنعتی گفته میشود که واژه های متجانس در صورت و نوشته یکسان بوده و در حرکت و تلفظ از هم فرق داشته باشد. مثلاً در این اشعار از شاه شجاع:
در بـــیابان طلــب چون گـــــرد باد هرزه گرد
روز شب زان گونه گردیم که دوران گفت بس (دیوان شاه شجاع، ص 230)
در بیت فوق میان کلمات �گرد� و �گرد� جناس ناقص وجود دارد اولی به معنی مدور، باد گرد و دومی به معنی گردش، رونده و گشتنده می باشد. واختلاف در حرکت کسره وفتحه دارند.
مــــنی تا مــــــی توانی جام از کف
که مطلب در می مینای عشق است (دیوان شاه شجاع، ص 65)
دربیت فوق میان کلمات �می� و�می� جناس ناقص وجود دارد در مصراع اول به معنی پیشوند تاکیدی است براجرای امر و در مصراع دومی به معنی شراب وباده می باشد اختلاف شان در فتحه و کسره می باشد.
- تجنیس زاید:
آن است که یکی از واژه های متجانس از دیگرش یک حرف زیاد باشد. خواه در آغاز، خواه در میانه ویا در آخر واژه. مثلاً در این اشعار از شاه شجاع:
تو نـــه آن یاری که یار ای سخن باشد بتو
می شناسد شاه شجاع ای نازنین خوی ترا (دیوان شاه شجاع، ص)
در بیت فوق میان کلمات �یاری� و �یارای� جناس زاید بکار رفته و حرف �ا� در کلمه �یارای� نسبت به کلمه �یاری� زیاد است.
قســــم به تیر نگاه دو چشم مخمورت
قسم به آن رم وحشی وشی غزال آسا (دیوان شاه شجاع، ص 16)
در بیت فوق میان کلمات �وحشی� و �وشی� جناس زاید وجود دارد و حرف (ح) در کلمه �وحشی� نسبت به کلمه �وشی� زاید است.
تا شاه شجاع از برم آن جان جهان رفت
تاب از دل و جــان برد و توانایی تن را (دیوان شاه شجاع، ص 20)
دربیت فوق میان کلمات �جان� و �جهان� جناس زاید وجود دارد و حرف (هــ) در کلمه �جهان� نسبت به کلمه �جان� زیاد است.
از بس خیال قامتت جاکرده در جان و دلم
سروقت دارد نهان در جان و دل رفتارها (دیوان شاه شجاع، ص 22)
در بیت فوق در میان دو کلمه �جا� و �جان� جناس زاید واقع شده و حرف (ن) در کلمه �جان� نسبت به کلمه �جا� اضافه است.
از ناز تا افراخــــــــــــتی آن قامت طناز را
کردی خجل در بوستان هر سروسرافرازرا (دیوان شاه شجاع، ص 25)
در بیت بالا میان دو کلمه �ناز� و �طناز� جناس زاید واقع شده و حرف (ط) در کلمه �طناز� نسبت به کلمه �ناز� زیاد است.
بیا تا که در فراق تو می کشد ما را
بیاب حال غریبان بی ســـــــروپارا (دیوان شاه شجاع، ص 25)
در بیت فوق میان کلمات �بیا� و �بیاب� جناس زاید وجود دارد و حرف (ب) در کلمه �بیاب� نسبت به کلمه �بیا� زاید است.
از هجر تاب طاقت من طاق گشته است
تاکه کشم ز درد و غـــــمت آه و ناله را (دیوان شاه شجاع، ص 29)
در بیت فوق میان کلمات �طاقت� و � طاق� جناس زاید وجود دارد، حرف (ت) در کلمه �طاقت� نسبت به کلمه �طاق� زیاد است.
تو آنجا فارغ از من، من بدرت مبتلا اینجا
شده عمریکه بیمارم طبـــــیب من بیا اینجا (دیوان شاه شجاع، ص 29)
در بیت فوق میان کلمات �آنجا� و �اینجا� جناس زاید واقع شده، حرف (ی) در کلمه �اینجا� نسبت به کلمه �آنجا� زاید است.
به آن بالابلندی من نمیگوید کســی از حالم
که هستم در غمش آغوشته درد وبلا اینجا (دیوان شاه شجاع، ص 29)
در بیت فوق میان کلمات، �بالا� و �بلا� جناس زاید وجود دارد، حرف (ا) در کلمه �بالا� نسبت به کلمه � بلا� اضفه است.
یک جرعه بکام دلم زان باده دوشین بده
تا از دلم بیرون کند در و غم ایــــــام را (دیوان شاه شجاع، ص 31)
در بیت فوق میان کلمات �باده� و �بده� جناس زاید وجود دارد، حرف (ا) در کلمه �باده� نسبت به کلمه �بده� زیاد است.
***
ندانم از چه رو آن سو دارد سرکشی با من
اگر نالم چو قمری نشنود افـــــغان زارم را (دیوان شاه شجاع، ص32)
***
چون بلبل شوریده سر نالم همه شب تا سحر
باشد که روزی در چشمن بینم گل روی ترا (دیوان شاه شجاع، ص 37)
***
بدست آورده ام شکر لب شــیرین دهانی را
حریف عشق پردازی ظریف نکته دانی را (دیوان شاه شجاع، ص 38)
***
نگاهش آفت و نازش آفت و خندنش آفت
ازین آفــات بر هم زد دل خلق جهانی را (دیوان شاه شجاع، ص 39)
***
از هـــجر برودوش ای سروسهی قامت
چون قمری نالانم آمد تب و تاب امشب (دیوان شاه شجاع، ص 41)
***
نیست ممکن بیظهورت در وجود در دوکن
هریکــی موجود از وجود تو دارد آب تاب (دیوان شاه شجاع، ص 41)
***
این همه زرات عــــــالم مظهر ذات تو اند
اول آخر تو هستی نیست کس در هیچ باب (دیوان شاه شجاع، ص 41)
***
در کوی تو نیست راهم امشب
برچـــــــــرخ رسید آهم امشب (دیوان شاه شجاع، ص 47)
***
گرشــجاه الملک خواهی وصل یار!!
دورکن از خود خال خورد و خواب (دیوان شاه شجاع، ص 50)
***
زحســـــن ماه من هنگامه مجلس چنان گرم است
که بر بام فلک تا صبح احسن احسن است امشب (دیوان شاه شجاع، ص 51)
***
اگر یک جرعه زان لعل میگون
رسد در کام من کارم تمام است (دیوان شاه شجاع، ص 58)
***
حلالــــــم باد جــــــام باده عشـــق
که میگوید می عشقش حرام است (دیوان شاه شجاع، ص 58)
***
ز بخـــــت فــــرخ اقـــــــبال میمون
به من آن وحشی رم کرده رام است (دیوان شاه شجاع، ص 58)
***
ز مهری عارض تو نور آفتاب گرفت
ز پرتو مه روی تو ماه تـــــاب گرفت (دیوان شاه شجاع، ص 73)
***
بوســـتتــته از لبش طلب کردم
غضب آلود ولب گزیده گذشت (دیوان شاه شجاع، ص 75)
***
تو سرخـــــروشده در بزم غیر از غیرت
ببین رنگ رخ من چو زعفران زار است (دیوان شاه شجاع، ص 82)
***
گه مسلمان گــــــاه کافر می کند
عشق را آیین و رای دیگر است (دیوان شاه شجاع، ص 84)
***
ساقی بیا که شحــنه ماه صیام رفت
جام شراب ده که مه ننگ نام رفت (دیوان شاه شجاع، ص 87)
***
تا شدم در شـــهر رسو رو به صحرا کرده ام
همچو مجنون با غزالانم جنون همخانه ساخت (دیوان شاه شجاع، ص 103)
***
ای نــــــگار نازنین با فــــــــــــــرقه اهل نیاز
این هم کبرو غرور و خود نمایی خوب نیست (دیوان شاه شجاع، ص 104)
***
قامت رعنای جانان دل زدستم بـــــرد برد
بر من از سرو سهی بالا بلای رفت رفت (دیوان شاه شجاع، ص 106)
***
از اشارات دو چشمت دور ماه مشــتری
چمبرنه آسمان در گردش از ایمای تست (دیوان شاه شجاع، ص 108)
***
صبح شد ساقی بده جام صـــبوح
تا بدل فرحت رسد راحت بروح (دیوان شاه شجاع، ص 117)
***
جانا تراست دیده سفید وسیاه و سرخ
نرگس کس ندیده سفید وسیاه و سرخ (دیوان شاه شجاع، ص 120)
***
یار بنمود رخ به شاه شجاع
بختش امـــروز یارویاورشد (دیوان شاه شجاع، ص 125)
***
چون زلفت سنبل پرچین نباشد
اگر باشـــد چنین مشکین نباشد (دیوان شاه شجاع، ص 132)
***
در سری کوی تو روزیکه سفر خواهم کرد
مهر دیرینه ات از سینه بدر خواهــــــم کرد (دیوان شاه شجاع، ص 143)
***
از دست غمت چاک گریبان گله دارد
از هجر رخت دیده گــــریان گله دارد (دیوان شاه شجاع، ص 158)
***
در چنگ مرا مراد دو عالم فتد شجاع
صاحبدلان اگر نظری ســـــوی ما کند (دیوان شاه شجاع، ص 165)
***
از چمن رفــــــــتی گلها هم از کار شدند
بی رخت خوار چو خار سر دیوار شدند (دیوان شاه شجاع، ص 170)
***
کوتاه گشت عمر و بغم زنده گی گذشت
آخر کـــــــــتاب طول امل مختصر نشد (دیوان شاه شجاع، ص 183)
***
این اشــــــک را دانه شبنم مکن خیال
گردون به نا امیدی من گریه می کند (دیوان شاه شجاع، ص 186)
***
زان لب شکر همیشه دل من به گریه است
مانند طفل کــــــــــه بهر لبن گریه می کند (دیوان شاه شجاع، ص 186)
***
خــــــرام قامت آن جـــــلوه پیرا
قیامت بر سر عاشق بر پاه کرد (دیوان شاه شجاع، ص 186)
***
خورده ام تا ناوک مـــــژگان آن ابروکمان
از بسیط سینه ام صد نوک پیکان سرکشید (دیوان شاه شجاع، ص 188)
***
در نظر بازی خود ناظر و منظور خود اوست
خود بر خساره خــــــــــــــــو دیده گرفتار آمده (دیوان شاه شجاع، ص 191)
***
رخ مگر دان از من بیدل با صد نازو عتاب
خاطـــــــــــــــر نازک مبادا از تغافل بشکند (دیوان شاه شجاع، ص 201)
***
اگر سیلاب غــــــــم زینگونه مژگان تر افتد
ز طوفان سر شکم شورش اندر بحروبر افتد (دیوان شاه شجاع، ص 207)
***
گرازجوری تو آهی بر کشم درعرصه محشر
یقین دانم که در جمع ملایک شــــور شر افتد (دیوان شاه شجاع، ص 207)
***
گر صــــــاف کنی شاه شجاع آیینه دل
حاجت بر دیگر جام جم این جام ندارد (دیوان شاه شجاع، ص 208)
***
نامه سویم نفرستاد شد ایامی چند
دل من شاد نفرمود به پیغام چند (دیوان شاه شجاع، ص 211)
***
دل بیکار ربودی زشجاع
گرتوباردگرای چه شود (دیوان شاه شجاع، ص 220)
***
شه شجاع از فرقتت گردید بس زار و نزار
الحفیظ از هجر جان فرسای جانان الحفیظ (دیوان شاه شجاع، ص 240)
***
دو تا شــــــــد قامتم از هــــجران
الف بودم کنون چون نون خمیدم (دیوان شاه شجاع، ص 258)
***
دل شه شجاع غمگین بشود ز غصه پرخون
که به شهر دلربایـــی چو تو شهر یار دارم (دیوان شاه شجاع، ص 267)
***
عمر بگذشت ولی محرم رازی نشدیم
بسته با سلسله زلــــــف درازی نشدیم (دیوان شاه شجاع، ص 283)
***
ناصحا چند کنی منع من از عشق بتان
شد عنان دل دیوانه ز دســـــتم چه کنم (دیوان شاه شجاع، ص 286)
***
گراشک سرخ ورخ زرد پرده در نشود
مجال نیست که از راز تو آشــکاره کنم (دیوان شاه شجاع، ص 300)
***
شکستم شیشه ناموس تقوا را از طاق دل
به بدنامی علم در خلق عالم هر کجا گشتم (دیوان شاه شجاع، ص 302)
***
من از لعل لب معشوق مســتم
نه شوق می نه میل جام دارم (دیوان شاه شجاع، ص 204)
***
از خاک در خویش مرا دور مینداز
ای دلبر بیرحم (دیوان شاه شجاع، ص 384)
***
بیا ساقی از مـــــــن چراغم فروز
که هستم بسی در جهان تیره روز (دیوان شاه شجاع، ص 389)
***
چنان کن زمــــــی بیخودم تا ابد
که فارغ شوم از همه نیک و بد (دیوان شاه شجاع، ص 390)
***
بیا ساقیا از چـــــه داری درنگ
به من دور ساز آیینه ساز رنگ (دیوان شاه شجاع، ص 392)
***
بزن دف زدل دفـتتع غمها نما
چودف جمله تن باشد پرصدا (دیوان شاه شجاع، ص 395)
***
ز خود بیگانه شو گر اشتیاق وصل ما داری
مجرد چون مسیحا شـــو اگر میل سما داری (دیوان شاه شجاع، ص 407)
***
هر دو زلفش از دو جانب حلقه زد بر دور ماه
دود آه عاشـــــــــقان بر سوی گردون کرده راه (دیوان شاه شجاع، ص 410)
***
شه شجاه را از فراقت روز و شب آرام نیست
با کسی و حشـــــی نگاهت یکسر مورام نیست (دیوان شاه شجاع، ص 415)
***
تو نتوانی کنـــــــــتی مهرووفا بامن زار
نیست درشان تو جز جور و جفا و آزار (دیوان شاه شجاع، ص 442)
***
ز حال دل زار من اگـــــــر نه ای واقف
زکس مپرس از آن گیسوی پریشان پرس (دیوان شاه شجاع، ص 459)
***
کاش از درد سرت جانا خبر می داشتم
تابکلی از ســــــرت درد تو بر میداشتم (دیوان شاه شجاع، ص 468)
***
بیاکه درد فراق تو می کشد ما را
بیاب حتتتال غریبان بی سروپارا (دیوان شاه شجاع، ص 25)
***
دوش از شرار آه شرر بار سنه ام
آتش بسقف گنبد هفت آسمان گرفت (دیوان شاه شجاع، ص 95)
- تجنیس خطی:
تجنیس خطی که آنرا تصحیف هم میگویند عبارت از صنعتی است که در کلام دوواژه آورده میشود که در نوشته یکسان بوده و در نقطه گذاری از هم فرق دارد.
مانند: بیمار و تیمار، بساط ونشاط، بیت و نیت، شور وسور، پوش ونوش وغیره. مثلاً در این اشعار شجاع:
ای ذات تو بر تـــر از هم و هم گمانها
قاصر بود از وصفت صفات تو زانها (دیوان شاه شجاع، ص 1)
در بیت فوق میان کلمات �بر� و �تر� جناس خط وجود دارد، اگر نقطه های آنها را بر داریم این دو کمله یکسان نوشته میشود.
سربسرنسخه دل گــــــــــرزیروزبرکنی
نیست جزحرف وفای تو در این دفتر ما (دیوان شاه شجاع، ص 6)
در بیت فوق میان کلمات �زیر� و �زبر� جناس خط واقع شده، اگر نقهط های آنها را برداریم این دو کلمه یکسان نوشته میشود.
شه شجاع از اشد زهر فــــتتـراق لب یار
تلخ شد کام من آن لعل شکر بار کجاست (دیوان شاه شجاع، ص 67)
دربیت فوق میان کلمات �یار� و �بار� جناس خط واقع شده، اگر نقطه های آنها را برداریم این دو کلمه یکسان نوشته میشود.
کس کش دولت وصل تو دریــافت
ز بخت و طالع خود ارجـمند است (دیوان شاه شجاع، ص 81)
در بیت فوق میان کلمات �کس� و �کش� جناس خط واقع شده، ار نقطه های آنها را برداریم این دو کلمه یکسان نوشته میشود.
عمرم برفت جور وجفایت از ســرنرفت
بر حال زار خسته من این عذاب چیست (دیوان شاه شجاع، ص 91)
در بیت فوق میان کلمات �برفت� و �نرفت� جناس خط واقع شده است، اگر نقطه های آنها را بر داریم این دو کلمه یکسان نوشته میشود.
ای مه وشی حوری نژاد از جـــــــور وبیداد تو دارد
هرکس که در زلفت فتاد از زدهر سر شورید ورفت (دیوان شاه شجاع، ص 101)
در بیت فوق میان کلمات �حور� و �جور� جناس خط وجود دارد، اگر نقطه های آنها را حذف کنیم این دو کلمه یکسان نوشته میشود.
گرصبازند برهم جـــــتتعد زلف پرچینت
میکند گریبان چاک نافه مشک ترریزد (دیوان شاه شجاع، ص 124)
در بیت فوق میان کلمات �پر� و �تر� جناس خط وجود دارد، اگر نقطه های آنها را حذف کنیم این دو کلمه یکسان نوشته میشود.
ساقی از باده توحید بده جــــامی چند
تا مگر پخته شود کار دل خامی چند (دیوان شاه شجاع، ص 128)
در بیت فوق میان کلمات �جامی� و �خامی� جناس خط وجود دارد، اگر نقطه های آنها را بر داریم این دو کلمه یکسان نوشته میشود.
جدا گردان زتن جانش خــــــــــدایان
مرا ههر کس که از جانان جدا کرد (دیوان شاه شجاع، ص 151)
دربیت فوق میان کلمات �جدا� و �خدا� جناس خط وجود دارد، اگر نقطه های آنها را بر داریم این دو کلمه یکسان نوشته میشود.
حسن عالم سوز را ظاهر که در عالم نمود
عشق شور انگیز را اندر پیش پـــــیدا کرد (دیوان شاه شجاع، ص 154)
دربیت فوق میان کلمات �سوز� و �شور� جناس خط واقع است، اگر نقطه های آنها را بر داریم این دو کلمه یکسان نوشته می شود.
او سرخوش مست با رقیبان
اندیشه خـــــــیر و شر ندارد (دیوان شاه شجاع، ص 157)
***
یار رفت از برم نیامد باز
دیده تر راه انـــتظار افتاد (دیوان شاه شجاع، ص 159)
***
شب که آن سلطان خـــــوبان بر سریر نازبود
دیده ام بر روی او چون چشم نرگس باز بود (دیوان شاه شجاع، ص 165)
***
زتیر ناوک دلدوز چـــــــــون من
تن اندرخاک خون غلتان که دارد (دیوان شاه شجاع، ص 169)
***
سرومن چون به چمن میل چمیدن دارد
سروها در پی دیوار خـــــــــمیدن دارد (دیوان شاه شجاع، ص 184)
***
زان چشم آبداروزان زلف مشکسا
آه به دشت چین ختن گریه می کند (دیوان شاه شجاع، ص 186)
***
مرم از پیش من ای آهوی وحشی زین بیش
ورنــــــه از قالب من روح پریـــــــدن گیرد (دیوان شاه شجاع، ص 202)
***
گراز هجر و فراقش روز وشب از سوزدل نالم
درین قحط مروت شور وافغان را که می پرسد (دیوان شاه شجاع، ص 216)
***
بکشاد آنکه نرگس شهلای تو بناز
مارا نمود شــــــیوه عجز سر نیاز (دیوان شاه شجاع، ص 226)
***
شــــتانه دارد راه در گــــــیسوی یار
شد از این غیرت دل من چاک خاک (دیوان شاه شجاع، ص 247)
***
ای سروناز تو جدا گشتی از برم
مادست منتظر به راهت دیه ترم (دیوان شاه شجاعع، ص 269)
***
بشکرانه ســـــــوسن گشاده زبان
سمن در چمن گشته خـــنده زنان (دیوان شاه شجاع، ص 285)
***
مغنی نوای زیاری بزن
بکتایی او تو تاری بزن (دیوان شاه شجاع، ص 399)
***
بکن تاتانی ز عــیش نشاط
که دایم نمی ماند این بساط (دیوان شاه شجاع، ص 401)
***
تاکه من دلتنگ گشــــتم از غم بزم سرور
صد بیابان شاهد بخت از برم گردیده دور (دیوان شاه شجاع، 405)
***
چوماهی در کــنار آب تا کی در تب و تابی
فدا کن جان اگر خواهی حیات جاویدان یابی (دیوان شاه شجاع، 407)
***
ظاهر است این تو مرا طاهر ببین
در شکست نفــس خود مردانه ایم (دیوان شاه شجاع، ص 417)
***
خواهم بیار نامــــه نویسم برنده کو
غیر از کبوتر دل مسکین پرنده کو (دیوان شاه شجاع، ص454)
***
زتیربخت خود شاد ازین سبب بیشم
که یاد گار زلف تو هست در پیشم (دیوان شاه شجاع، ص 456)
***
چون من دور از سرت بودم سرت را درد از آن بگرفت
ســـــرای را نباشد پاســـــــــبان الـــــــــــــــــــبته دزد آید (دیوان شاه شجاع، ص 467)
***
- تجنیس لاحق (مضارع و مطرف):
جناس است که در آن دو کلمه در حرف اول یا وسط ویا آخر مختلف باشد. به مثال برای اختلاف در حرف اول:
ساقی دهر مگر داده بما باده عشق
هست لبریزمـــــی غم قد سا غرما (دیوان شاه شجاع، ص 7)
در بیت فوق میان کلمات �داده� و �باده� جناس لاحق وجود دارد، اختلاف آن در حرف اول می باشد که در کلمه �داده� (د) و در کلمه �باده� (ب) وجود دارد.
بگذاشتی مهرووفابرداشتی جوروجفا
آغاز و انجام ترا دانسته ام من بارها (دیوان شاه شجاع، ص 7)
دربیت فوق میان کلمات �وفا� و �جفا� جناس لاحق واقع شده و اختلاف آن در حرف اول است که در کلمه �وفا� حرف (و) و در کلمه �جفا� حرف (ج) می باشد.
میخواست اجـــــــل تا که بیاید بسر من
ضعف تن من بر غلط انداخت قضا را (دیوان شاه شجاع، ص 9)
در بیت فوق میان کلمات �من� و �تن� جناس لاحق وجود دارد و اختلاف شان در حرف اول است که در کلمه �من� حرف (م) و در کلمه �تن� حرف (ت) واقع شده است.
ازریاحین گلستان کی مشامم تر شود
از سبا گر بشــنوم بوی گل روی ترا (دیوان شاه شجاع، ص 13)
در بیت فوق میان کلمات �بوی� و �روی� جناس لاحق وجود دارد و اختلاف شان در حرف اول است که در کلمه �بوی� حرف (ب) و در کلمه �روی� حرف (ر) واقع شده است.
درســــــرم افتاده شوق دیــــــــدن روی شما
ای خوش ان روزیکه باشد مسکنم کوی شما (دیوان شاه شجاع، ص 14)
دربیت فوق میان کلمات �روی� و �کوی� جناس لاحق وجود دارد و اختلاف شان در حرف اول است که در کلمه �روی� حرف (ر) و در کلمه �کوی� حرف (ک) واقع شده است.
برفگن ای ماه من از چهره موی خویش را
همچو ماه چارده بنمای روی خــــــویش را (دیوان شاه شجاع، ص 19)
***
روی تو خجل ساخته نسرین و سمن را
رفـــــتار تو افگنده زپا ســـــروچمن را (دیوان شاه شجاع، ص 20)
***
ز عــــشق آن صــــنم افتاد ســــــودا در دلم
خواههم بر ارم من علم در کوچه و بازراها (دیوان شاه شجاع، ص 22)
***
دلــــبرا هرگز نگــــشتم شاد از دســت شما
صبروطاعت جمله شد بر باد از دست شما (دیوان شاه شجاع، ص 23)
***
جبریل گردد صیدا وافتد ملگ در قید او
بکشاید از شهباز من بال و پر، پروازرا (دیوان شاه شجاع، ص 25)
***
بیا که درد فراق تو میکشد ما را
بیاب حـــال غریبان بی سروپارا (دیوان شاه شجاع، ص 25)
***
بدام افتاده ام چون مرغ بی بال
که گوید حال ما صیاد ما را (دیوان شاه شجاع، ص 28)
***
آمد بهار فصل گــــل ساقی تو پرکن جام را
کز بیخودی ها بشکنم اسباب ننگ و نام را (دیوان شاه شجاع، ص 31)
***
خون دل از دیده می باریم ما
ارغوان و لاله مــی کاریم ما (دیوان شاه شجاع، ص 37)
***
بدست آورده ام شــکر لب شیرین دهانی را
حریف عشق پردازی ظریف نکته دانی را (دیوان شاه شجاع، ص 38)
***
مروای شــــمع جــــمع بیدلان امــتتشب زبالینم
که بیمار محبت را شب جان کندن است امشب (دیوان شاه شجاع، ص 45)
***
اگر داری تو در بزم رقیبان عزم می خوردن
شود مرغ دلـــم در سینه سوزان کباب امشب (دیوان شاه شجاع، ص 49)
***
ز مسجد میروم ســـوی خرابات
که ساقی را می باقی بجام است (دیوان شاه شجاع، ص 58)
***
هر دوم از عشق در دم افزون است
روز و شب حال من دگر گون است (دیوان شاه شجاع، ص 59)
***
باکسی از عاشــــقان مهرووفایی تو نیست
کسیست که او خسته جوروجفای تو نیست (دیوان شاه شجاع، ص 71)
***
سرشوریده ام خاک در کیست
دل گم گشته مــن در برکیست (دیوان شاه شجاع، ص 75)
***
شاهد احوال مــا بر دعوی عشق بتان
این دل بریان ما و دیده گریان ماست (دیوان شاه شجاع، ص 78)
***
بســــان شمع نتنــــها زان مــــــــن می سوخت
سرودل و جگر و مغز و جان وتن می سوخت (دیوان شاه شجاع، ص 83)
***
از زبان صد هزاران خامه ها و نامه ها
دفتر غم ز ابـــــتدا تا انتها خواهم نوشت (دیوان شاه شجاع، ص 84)
***
گر نیست بر گـــــــــزیده کتاب جمال تو
این خال بر رخت نقطه انتخاب چیست؟ (دیوان شاه شجاع، ص 91)
***
ز بســکه از غم عشق تو ام جرخون است
بیا ببین که از غم حال من دگر گون است (دیوان شاه شجاع، ص 92)
***
یاد عهدیکه دلـــتم کار به شیدایی داشت
هر سر خار به من شیوه شیدایی داشت (دیوان شاه شجاع، ص 98)
***
چاک زد دامــــــن دوش پایـــــمای رقیب
ورنه با من سگ کوی تو شناسایی داشت (دیوان شاه شجاع، ص 99)
***
تا بکی جوروجــــفا بر من روا داری بتا
گاه گاهی رحمن بر من اگر بسیار نیست (دیوان شاه شاع، ص 105)
***
چون کنم از دست شوخی سرکشی بدمست مست
وعده جـــــای داد بر من خود بجـــای رفت رفت (دیوان شاه شجاع، ص 106)
***
گه به عشق می کوشم گه شراب می نوشم
طـــعنه ام مزن زاهد موســـــم جوانیهاست (دیوان شاه شجاع، ص 109)
***
خنجر کین بکف و چین بر جبین
قــــــاتل فتنه گــــــــــری می آید (دیوان شاه شجاع، ص 126)
***
مشو نوید از وصلش شجاع الملک در هجران
که بعد عــــسر یسر از جـــــناب غفار می آید (دیوان شاه شجاع، ص 127)
***
ساقی از باده تـــوحید بده جامی چند
تا مگر پخته شود کار دل خامی چند (دیوان شاه شجاع، ص 128)
***
بیوفا یارشد چه باید کرد
بس وفا کار شد چه باید کرد (دیوان شاه شجاع، ص 129)
***
گرچه صد افسون دمیدم آن پری رامم نشد
چون غزال وحــشی رم کرده در دامم نشد (دیوان شاه شجاع، ص 142)
***
ما را بسر کوی تو جاشد چه بجا شد
برخاک درت منزل ماشد چه بجا شد (دیوان شاه شجاع، ص 152)
***
دل من پیش از این بر بود آنشوخ از دستم
مگر این باز قصد دین وایمان کرده م یآید (دیوان شاه شجاع، ص 153)
***
فتنه ها در عــالم از چشم تو پیدا میشود
هرکه به رویت نگاهی کرد شیدا میشود (دیوان شاه شجاع، ص 158)
***
از غم وهجران او شب وروز
کار با ناله هــــای زار افتاده (دیوان شاه شجاع، ص 159)
***
پیران ناتوان ز ســــــر نو جوان شدم
در دست اگر ز گردن مینا عصا کنند (دیوان شاه شجاع، ص 165)
***
گفتم که عاشــــــقا ترا معشوقه کی نوازد
گفتا که یار از این کار پیوسته عار دارد (دیوان شاه شجاع، ص 167)
***
عاشـــــــقان تو کــــز ازل مستند
سر خوش از جام معرفت هستند (دیوان شاه شجاع، ص 168)
ماسترمحمدامیرمحمدی ابلاغ یکی از عاشقان، حامیان وپیروان حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم